تو شدی صیاد ومن هم صید بی بال و پرت
نعش من را دفن کردی در خیال و باورت
پای بی وجدانی تو بسترم خاکسترست
میرسد روزی تو میمانی و چشمان ترت
از جفایت آرزوها رنگ ویرانی گرفت
شد بهار این دل غمگین خزان محشرت
ظلمی از این بیشتر هرگز ندیدم در جهان
التماسانه مرا راندی تو از کوی و درت
پای این دلواپسیها بی تو تنها مانده ام
بسکه ایمانم شده صرف نگاه کافرت
شاعری را هدیه از روز ازل بر دل دهند
شعرهایم کشته شد در خاطرات دفترت
ای کبوتر آنکه شاپرهای بالت را شکست
میشود روزی اسیر آه سرد آخرت
دیوانه بازی...ما را در سایت دیوانه بازی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108