شعر میخواهم بگویم دوریت یادم رود
با غزلها اخت گردم غم به همزادم رود
پیر گشتم در جوانی پیر راه عشق تو
در سکوتی شاعرانه موج فریادم رود
در کنـار شب بشیـنم بـا امیـد صبـح تو
همچو زائویی شدم که جان نوزادم رود
بیوفایی را به جانم همچو زهری ریختی
کفتـر احساس تـو از بـام نـاشادم رود
خلوت و تاریکی و عطر شمیم خاطرات
ای خدا مرگم بده این دادو بیدام رود
یاد ان شبهای بی تکرار می افتم ولی
این سرور عاشقی از اصل و بنیادم رود
بی تو بودن رنگ پاییزی به قلبم میزند
جای شیرین میکشم خود را چو، فرهادم رود
فاطمه مفامی
دیوانه بازی...ما را در سایت دیوانه بازی دنبال میکنید
برچسب: شاعرانه, نویسنده: بازدید: 91