محال ممکن

خرید بک لینک

قاتل جانم شده این لحظه ها

دل بریدم از غریب وآشنا

مثل دردی در جوار استخوان

میکنی جان مرا از من جدا

ماهی قرمز ندارد آب و حوض

غم گرفته این حیاط و خانه را

فکر میکردم محال ممکنی

من کجا و عاشقی کردن کجا!!

این غزلها مرهم زخم دل است

هرنفس در سینه میگوید بیا

قصه ی عشق و جنون در اخرش

هی سوال و یا چرا پشت چرا؟

دل به جرم عاشقی محکوم شد

ای کبوتر شاهدی بر ماجرا

فاطمه مقامی


برچسبها: اشعار فاطمه مقامی دیوانه بازی...

ما را در سایت دیوانه بازی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 20:23

صفحه بندی