قاتل جانم شده این لحظه ها
دل بریدم از غریب وآشنا
مثل دردی در جوار استخوان
میکنی جان مرا از من جدا
ماهی قرمز ندارد آب و حوض
غم گرفته این حیاط و خانه را
فکر میکردم محال ممکنی
من کجا و عاشقی کردن کجا!!
این غزلها مرهم زخم دل است
هرنفس در سینه میگوید بیا
قصه ی عشق و جنون در اخرش
هی سوال و یا چرا پشت چرا؟
دل به جرم عاشقی محکوم شد
ای کبوتر شاهدی بر ماجرا
فاطمه مقامی
ما را در سایت دیوانه بازی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100