گوش شب کر شده از دردو دلِ من با ماه
زده ِخود را به ندیدن که بیایم کوتاه
من و این دردِ رسیدن که شده حسرت جان
مبتلا کرده نفس٬ با فورانی از آه
میزنم دور فلک چرخ که پیدا کنمت
شده ای سوزن گم گشته به انبانی کاه
سنگ برمن بزنی یا که برانی زدرت
بنشینم چو گدایی که بیایی از راه
به دعای سحری هرچه تو خواهی گفتم
شبنم چشم من و هاله ی ماه هست گواه
خانه ام سقف ندارد ز خجالت به سرش
بس دویدست نگاهم پی وصلت بی گاه
دل من پیر شد از غربت و بی مهری تو
نگرانم تو نباشی وَ کبوتر گمراه
دیوانه بازی...ما را در سایت دیوانه بازی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92